
دیشب، شب عجیبی بود. دیروز بعد از خیلی مسائل عجیب و غریب، آخر شب توی مسیر خونه برای انجام کاری (که البته انجام نشد) زیر یک پل هوایی مرتفع پیاده شدم. یک پل سفید رنگ با دو قوس کمانی بسیار زیبا. حس می کردم یکی انگار ساعت هاست بالای پل منتظر منه. انگار که نه، واقعا یکی منتظرم بود، ساعتها که نه ماه ها و سال ها، از ازل.. . مشتاقانه رفتم بالا. یه نگاه به آسمون، ابرا، ستاره ها، یه نگاه به زمین، رهگذرا، ماشینا، "چه قدر این بالا به خدا نزدیکترم"، با خودم زمزمه می کردم . گاهی اشک می ریختم. 40 دقیقه اون بالا درست در یک نقطه میخکوب شده بودم! آخر سر هم که می خواستم بیام پایین سرمو رو به آسمون کردم و با اعتماد به نفس کامل گفتم: "خدایا، پیامت رو گرفتم"، انگار که مثلا خدا برای من پیام داشته!..
- - - - - - - - -
SMS زيبا:
آنچه می خواهیم نیستیم، آنچه هستیم نمی خواهیم، آن چه دوست داریم نداریم، آن چه داریم دوست نداریم.. اما عجیب است که هنوز زنده ایم و امیدوار به اینکه روزی ، جایی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهیم شد!؟..
فرستنده: 0915371xxx1

